سه سالگی
عزیز مامان تولدت مبارک.
تابستون که تولد سارا رفتیم, تو سریع شمع تولدشو فوت میکردی و به سارا اجازه نمیدادی...
تولد خودت که شد بعد از اینکه تولدت مبارک رو خوندیم و .... گفتی حالا نوبت فوت کردن شمع هاست... الهی دورت بگردم که منتظر فوت کردن شمع تولدت بودی.
امیدوارم همیشه لبت خندون باشه عزیزم.
حسابی شیطونی و هرجا که میریم همه میگن بهار شیطونه اومد... کلی واسه ادم یه چیزو توضیح میدی و دلیل های عجیب غریب میاری کوچولوی من.
یه شب بابا داشت حساب کتاب میکرد تو هم گیر دادی که منم می خوام کتاب کتاب کنم. خلاصه هر شب ماشین حساب و تبلت و گوشی منو میگیری با یه خودکار و دفتر و دور خودت می چینی و به بابا میگی بیا کتاب کتاب, همچین جدی هم انجام میدی ادم دوست داره گازت بگیره.
چند روز تب داشتی و اروم شده بودی کلی گریه کردم اخه عادت به اروم بودنت نداشتم . بهت میگفتم بهار جانم پاشو شیطونی کن, بعد که بهتر شدی ازم پرسیدی مامان چرا اون روز گفتی شیطونی کنم.
بهار عزیزم برات بهترین ها رو از خدا می خوام.
خدایا خودت دخترم رو در پناه خودت حفظ کن.


سه سالگی 
